{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ابلیس

part 47
+ دازای
_ هوم؟
+ تو...خب اون مرده هیروکو رو میشناسی؟
_ میشه گفت آره...برادر لوییه ندیدی سنگشو چقدر به سینه میزد‌؟ خواهر برادری مضحکن
چویا اهانی گفت و دازای چشماشو تو کاسه چرخوند
_ اون بی خاصیت هارو رد کن برن...من میرم
بی توجه به اینکه اتسوشی و فئودور سمتش اومدن وارد خوابگاه شد و اتسوشی کمی بهش برخورد
+ ام...دازای خستس بهتره بیخیالش شید
" چویا "
فئودور با اخم صداش زدو چویا آهی کشید
+ متاسفم هنوز باهاش حرف نزدم
" زود باش...وقت داره از دست میره...باید از هوش دازای استفاده کنیم "
+ اون به من اعتماد نداره...بعیده حرفمونو باور کنه
" آخر هفته یه جلسه برگزار میشه برای رئسا و قطعا ریو ساما اونجا حضور داره بخاطر اوسامو...باید از دازای برای این نقشه استفاده کنیم تا قضیه فاش بشه و بفهمیم این مدیر عوضی کیه و چرا داره هم کلاسی های منو تک به تک ناپدید میکنه...نیکولای نیست میفهمی؟ تو اگه همین اتفاق برای دازای میوفتاد ساکت میشکستی؟ "
با خشم جمله آخرشو بیان کرد و چویا سرشو پایین انداخت...میدونست تا حدودی که فئودور به نیکولای علاقه ای داره ولی آیا نیکولای متوجهش شده بود؟؟؟
+ با دازای حرف میزنم...هر طور شده بهت کمک میکنیم فئودور سان خیالت راحت
فئودور دستی لای موهاش برو و کلافه نفسشو بیرون داد و با یه پوزخند گفت
" ممنون ناکاهارا "
...................
با حوله روی تخت نشسته بود و به زمین خیره بود تا اینکه صدای باز شدن در توجهشو جلب کرد و دازای ورود چویا رو به داخل اتاق دید
+ دازای باید باهم صحبت کنیم
_ درمورده؟
+ درمورد مدیر
_ علاقه ای به شنیدن حرفات ندارم
+ دازای خیلی مهمه...نیکولای گم شده...یوکی و هیکاری نیستن...حتی معلم هم گم گور شده...اگه این اتفاق برای خودمون بیوفته...
_ بس کن چویا...برام اهمیتی نداره کی چه بلایی سرش میاد...من حاضر نیستم برای ‌کسایی که نمیشناسمو نفعی برام ندارن کاری انجام بدم و خودمو درگیر این خاله بازیا کنم
+ حتی اگرم برای من همچین اتفاقی بیوفته؟
دازای به سردی پاسخ داد
_ حتی تو...عروسک من
با جمله دوم نیشخندی زد و چویا سرشو پایین انداخت
+ لطفا کمکم کن دازای...هر چی بخوای بهت میدم
_ هر چی مثل چی؟
+ ن...نمیدونم من چیزی ندارم ولی خودمو در اختیارت میزارم
_ مگه الان در اختیارم نیستی؟
+ درسته!
دازای خنده کوتاهی کرد و بلند شد
_ این کمکو بهت میکنم به یه شرط
چویا امیدوار نگاهش کرد و منتظر شد
_ بعد تموم شدن مدرسه منو میکشی
چویا چشماش گرد شد و با تعجب نگاهش کرد...
+ همچین چیزی ازم نخوا
_ چرا مگه؟ سخت نیست بهت قول میدم
+ سخت؟ دازای عقلتو از دست دادی؟ غیرممکنه من نمیتونم
_ پس منم کمکی نمی‌رسونم برو دیگه میخوام استراحت کنم
+ دازای...راستی تو میتونی دیگه راحت بخوابی؟
دازای لبخند کجی زدو گفت
_ معلومه...خوابم درست شده چطور؟
+ هیچی فقط نگرانت بودم
_ نباش...برو بیرون
چویا سری تکون داد و رفت و دازای به دروغ خودش خندید
_ خواب؟ کاش بتونم دوباره تجربه اش کنم!
............................
+ اصلا بهم گوش نمیده
" چیزی هست که براش مهم باشه "
+ نمیدونم...من تاحالا ندیدم به چیزی اهمیت بده اون یه عوضی خودخواه مومیاییه
فئودور سرشو با دو انگشت ماساژ داد و گفت
" دوباره تلاش کن...هر چقدر که میتونی تلاش کن...بهش بگو این موضوع به ریو ساما ربط داره "
+ ریو؟
" آره همونی که بهش میگید رئیس
+ پس به رئیس مرتبطه؟
" نمیخواستم اینو بگم ولی...کسی جز اون تو ذهنم نیست اون تنها فرد روانیه که فقط واسه تفریح آدم میکشه "
+ تلاشمو میکنم...شاید اینبار موفق شدم
_________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲۲)

ابلیس

ابلیس

پارت دوازدهمویو یوریکویوریکو : خب بگذریم یه خبر براتون دارمچ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط